باغ آرزو

درباره دغدغه هایم

مترجم سایت

کسی...

کسی با سکوتش

مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش

مرا تادرندشت دریای خون برد

مرا بازگردان

مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان...

   + مارکو و همسفر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

نماز

...تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز، در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را...

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

   + مارکو و همسفر ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

گرسنگی فکر

فهمیدن و نفهمیدن

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

 

 

   + مارکو و همسفر ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

قصه دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچ‌چی نبود
زیر ِ این تاق ِ کبود،
نه ستاره
نه سرود.

عموصحرا، تُپُلی
با دو تا لُپ ِ گُلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریای ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:

«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»
«ــ لب ِ دریان پسرام.
دخترای ِ ننه‌دریارو خاطرخوان پسرام.
طفلیا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پا کـِشون
خسته و مرده، میان
از سر ِ مزرعه‌شون.
تن ِشون خسّه‌ی ِ کار
دل ِشون مُرده‌ی ِ زار
دسّاشون پینه‌ تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتی
کج‌کلاشون نمدی،
می‌شینن با دل ِ تنگ
لب ِ دریا سر ِ سنگ.

طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون
خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن
توی ِ دریای ِ نمور
می‌ریزن اشکای ِ شور
می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ:

«ــ دخترای ِ ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس
چش ِ امید ِمون اول به خدا، بعد به شماس.

کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.

از سر ِ تپه، شبا
شیهه‌ی ِ اسبای ِ گاری نمیاد،
از دل ِ بیشه، غروب
چهچه ِ سار و قناری نمیاد،

دیگه از شهر ِ سرود
تک‌سواری نمیاد.

دیگه مهتاب نمیاد
کرم ِ شب‌تاب نمیاد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
کمون ِ رنگه به ‌رنگش دیگه بیرون نمیاد،
رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می‌کنه
سوار ِ رخش ِ قشنگش دیگه میدون نمیاد.

شبا شب نیس دیگه، یخ‌دون ِ غمه
عنکبوتای ِ سیا شب تو هوا تار می‌تنه.

دیگه شب مرواری ‌دوزون نمی‌شه
آسمون مثل ِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه.
غصه‌ی ِ کوچیک ِ سردی مث ِ اشک ــ
جای ِ هر ستاره سوسو می‌زنه،
سر ِ هر شاخه ی ِ خشک
از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو می‌زنه.

دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه‌ی ِ خورشید کجاس؟

قفله؟ وازش می‌کنیم!
قهره؟ نازش می کنیم!
می‌کِشیم منت ِشو
می خریم همت ِشو!

مگه زوره؟ به خدا هیچ‌کی به تاریکی ِ شب تن نمی‌ده
موش ِ کورم که می‌گن دشمن ِ نوره، به تیغ ِ تاریکی گردن نمی‌ده!

دخترای ِ ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیل ِشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل ِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه
تو کتابم دیگه اون‌جور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.

نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیف ِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز ِ خوبی می‌شه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی ِ هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش می‌ده غم؟ ــ:

داش آکل، مرد ِ لوطی،
ته خندق تو قوطی!
توی ِ باغ ِ بی‌بی‌جون
جم‌جمک، بلگ ِ خزون!

دیگه دِه مثل ِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت:

آب به چشمه! حالا رعیت سر ِ آب خون‌می‌کنه
واسه چار چیکه‌ی ِ آب، چل‌تارو بی‌جون می‌کنه.
نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه
پای ِ دار، قاتل ِ بی‌چاره همون‌جور تو هوا چِش می‌دوزه

ــ «چی می‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکر ِ خدا؟..

ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».

دخترایِ ننه‌دریا! دل ِمون سرد و سیاس
چِش ِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

اَزَتون پوست ِ پیازی نمی‌خایم
خود ِتون بس ِمونین، بقچه‌جاهازی نمی‌خایم.
چادر ِ یزدی و پاچین نداریم
زیر ِ پامون حصیره، قالی‌چه و قارچین نداریم.

بذارین برکت ِ جادوی ِ شما
دِه ِ ویرونه‌رو آباد کنه
شب‌نم ِ موی ِ شما
جیگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه
شادی از بوی ِ شما مَس شه همین‌جا بمونه
غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی ِ غم جابمونه...»



پسرای ِ عموصحرا، لب ِ دریای ِ کبود
زیر ِ ابر و مه و دود
شبو از راز ِ سیا پُرمی کنن،
توی ِ دریای ِ نمور
می‌ریزن اشکای ِ شور
کاسه‌ی ِ دریارو پُردُر می‌کنن.

دخترای ِ ننه‌دریا، تَه ِ آب
می‌شینن مست و خراب.

نیمه‌عُریون تن ِشون
خزه‌ها پیرهن ِشون
تن ِشون هُرم ِ سراب
خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب
لب ِشون تُنگ ِ نمک
وصل ِشون خنده‌ی ِ شک
دل ِشون دریای ِ خون،
پای ِ دیفار ِ خزه
می‌خونن ضجه‌کنون:

«ــ پسرای ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات
صدتا هجرون واسه یه وصل ِ شما خمس و زکات!
دریا از اشک ِ شما شور شد و رفت
بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.
راز ِ عشقو سر ِ صحرا نریزین
اشک ِتون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده
ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.
دیگه اون‌ وخ تا قیامت دل ِ ما گنج ِ غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوری ِ دریا می‌شه بُرج ِ غم ِمون
عشق ِتون دق می‌شه، تا حَشر می شه هم‌دَم ِمون!»



مگه دیفار ِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ

موش ِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:
ننه‌دریا، کج و کوج
بد دل و لوس و لجوج،
جادو در کار می‌کنه. ــ
تا صداشون نرسه
لب ِ دریای ِ خزه،
از لجش، غیه‌کشون ابرا رو بیدار می‌کنه:

اسبای ِ ابر ِ سیا
تو هوا شیهه‌کشون،
بشکه‌ی ِ خالی ِ رعد
روی ِ بوم ِ آسمون.
آسمون، غرومب‌غرومب!
طبل ِ آتیش، دودودومب!
نعره‌ی ِ موج ِ بلا
می‌ره تا عرش ِ خدا;
صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.
دخترا از دل ِ آب داد می‌زنن:

«ــ پسرای ِ عموصحرا!
دل ِ ما پیش ِ شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیر ِ سر ِ ماس:
ننه‌دریای ِ حسود
کرده این آتش و دود!»


پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی ِ باد
هیچ صدای ِ دیگه‌یی
به گوشاشون نمیاد! ــ
غم ِشون سنگ ِ صبور
کج‌کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل ِشون غصه‌ تَرَک،
تو سیاهی، سوت و کور
گوش می‌دن به موج ِ سرد
مییریزن اشکای ِ شور
توی ِ دریای ِ نمور...



جُم جُمَک برق ِ بلا
طبل ِ آتیش تو هوا!
خیزخیزک موج ِ عبوس
تا دَم ِ عرش ِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لب ِ دریای ِ حسود،
زیر ِ این تاق ِ کبود
جز خدا هیچ‌چی نبود
جز خدا هیچ‌چی نبود !

   + مارکو و همسفر ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

ساده با تو حرف می زنم

ساده با تو حرف می زنم

مثل آب

          با درخت

مثل نور

          با گیاه

مثل شب نورد ِ خسته ای

                            با نگاه ماه

 

ساده با تو حرف می زنم

ناگهان مرا چرا چنین

به ناکجا کشانده اند ؟!

کیست اینکه خیره مانده اینچنین

مات و مضطرب در نگاه ِ من ؟

 

من ؟ نه،

         این، نه من

                   نه، نیستم!

 

این غریب!

این غریبه ی شکسته!

کیستم؟

 

مادرم کجاست؟

من کلاس چندمم؟

دفترم

کتاب فارسی

جزوه های خط من کجاست؟

 

من چرا چنین هراسناک و مضطرب... ؟

من که در کلاس

جزو بچه های خوب بوده ام

ساکن و صبور

من همیشه گوش داده ام

دفتر مرا نگاه کن

بارها و بارها

بی غلط نوشته ام :

"آب"

"آذر"

"آفتاب"

مشق های من مرتب است

موی سر و ناخنم....

 

پس چرا چنین؟

 

این غریب

این غریبه

در حصار قاب ِ آینه

اینکه شانه می کشد به موی خویش

کیست؟

 

شانه؟!

من کلاس چندمم؟

 

ساده با تو حرف می زنم

آن همه نگاه مهربان

آن همه درخت و

پرسه و

پرنده

آن همه ستاره و

سلام

آن همه پریدن و

رسیدن و

میان موجی از ستاره پر زدن

آن خدا و شب

خواب های پرنیانی بهار

آفتاب صبح ِ پشت بام

عطر باغچه

نردبان و از میان شاخه ها

تا کنار ِ حوض ِ سبز خانه آمدن

باز هم به ماهیان ِ سرخ سر زدن

 

ناگهان چرا چنین؟!

این همه شبان تار

بی ستاره

بی پرنده

بی بهار

 

این چقدر بی شمار

ــ شاخه های آهنین

ــ که قد کشیده اند

ــ رو به روی من

 

مات و گیج و گنگ

مانده ام میان

ــ آنچه هست و نیست

نه، نبوده، هیچگاه

این حصار و قاب

جزو درس های من نبوده است

 

من هنوز کوچکم

این لباس را

پس چرا بزرگ کرده اند؟

این یکی دو شیشه قرص

این سه چهار قبض برق و آب

این جواب آزمایش

این غذای بی نمک

این خطوط مبهم کتاب

عینکی که مانده روی میز

این زنی که هست

مادری که نیست

این سوال های بی جواب

مال کیست ؟

 

ساده با تو حرف می زنم

این توقف عجیب

این همه حساب

این شتاب صبح

این جقوق

این اداره

این دروغ چیست ؟

 

من مدیر نیستم

این اتاق هست

میز هست

پله هست

پشت در دوباره کیست ؟

حس مبهمی میان هست و نیست!

 

من بزرگ نیستم

شاعرم ولی

شعرهای این کتاب را

بچه های کوچه "دوآبه*" گفته اند

من دلم برای بچه های کوچه "دوآبه" می تپد

من دلم برای "هفت سنگ"

من دلم برای "زو"

"ماله" و "گــُلو"

 

من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده ای

ــ که عاشقانه بود

آن سیاهی و

سکوت

چشمک ِ ستاره های دور

من دلم برای «او» گرفته است

 

ساده با تو حرف می زنم

من دلم برای روزهای دورتر

قصه ی شبانه پدر

من دلم برای نعمت

احمد و منیر

طاهره

من دلم برای باغ گوشه

فرصت غروب

اولین ستاره

پنجیمن درخت سیب

من برای چشمه ای

که با دلم حرف داست

حس و حال قورباغه ها

من دلم برای تخت ِ چوبی سه لنگه ای

ــ چراغ ِ گرد سوز

رقص برگ و

بازی نسیم

من دلم برای سفره ای که ساده بود

نان تازه ی "تـِـو ِی"

چشم های مهربان

دست های کار

من دلم برای روزهای زندگی گرفته است

 

این رئیس

کیست ؟

این غرور

این قباله

این کلید خانه

چیست؟

 

ساده با تو حرف می زنم

این پرنده ای که من کشیده ام

چرا نمی پرد ؟

این ستاره

سرد و کاغذی است

این درخت

بی بهار مانده است

دانه های این انار

طعم مرگ می دهد

 

من دلم گرفته

هر چه می روم نمی رسم

رد پای دوست

کوچه باغ عشق

سایبان زندگی کجاست ؟

من کلاس چندمم ؟

کودکی

بهانه ی بهار را گرفته است

 

دخترم نسیم

او که اضطراب امتحان

ــ به چهره اش نشسته است

او که تکیه می دهد به من

او چرا

مرا به کوچه های کودکی نمی برد ؟

 

ساده با تو حرف می زنم

من چقدر تشنه ام !

مادرم کجاست ؟

 

من چگونه بی چراغ

من چگونه، بی اشاره ای درست

می رسم به چشمه ای

ــ که چاره ساز زندگی است

 

دخترم نسیم

روبروی من نشسته است

مات !

خیره !

خنده !

 

خواب نیستم

بوی خاطرات دور

بی پونه

کوچه ی "دوآبه"

حوض سبز

 

دخترم سلام می کند

مادرم کنار در

مات !

خیره !

خنده !

ناگهان

هر سه کودکیم

هر سه پشت میز یک کلاس

زنگ فارسی است

باز :

"آب"

"آذر"

"آفتاب"

 

این پرنده ای که من کشیده ام

این پرنده می پرد

این پرنده آشناست

این پرنده در تمام مشق های من

نوشته می شود

 

این پرنده بوی کوچه ی "دوآبه" می دهد

این پرنده خسته نیست

این پرنده با نسیم حرف می زند

چشم های این پرنده

چشم های مادر من است

 

قاب ها

حصارها

شکسته است

 

خواب نیستم

کیف من کجاست

دیر شد

به مدرسه نمی رسم...!

   + مارکو و همسفر ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()